سلام
بعد از مدتها سلام
این کوچه نور را مدتها بود فراموش کرده بودم.
شاید چون در کوچه های دیگر خورشید را یافته بودم فکر نمیکردم دیگر این کوچه هم خورشیدی داشته باشد.
نمی دانستم تمام کوچه ها به خورشید من میرسند.
نمی دانم چرا وقتی برایت می گویم دلم می خواهد باز هم بگویم.چرا گلوم درد میگیره.مثل اینکه حرفی توی گلوم می خواد بیرون بیاد که من هم نمیدانم چه می گوید.
گفته بودم کاری کن که من به گذشته هام غبطه بخورم.حال که پشت سرم را میدیدم .... آه
غبطه میخورم. اون وقتها زیاد در خونه ات بودم.قبلها مثل امروز رسمی نبودم.خیلی راحت بودم.خیلی ساده.فارسی بودم.شعر بودم.ترانه بودم.حرف هایم پر از عشق بود.
آمدم که دوباره باشم.آنگونه باشم.اینگونه باشم....
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386;ساعت 10:48;
توسط دشمن کفر; |


